خرید بک لینک
دیشب بعد از دکتر و کلاس زبان یک راست رفتم خونه، از وسط کلاس بود که حالت تهوع و استرس وحشتناکی گرفته بودم...قبلش حال روحیم خوب نبود ولی بعد از رفتن به دکتر و پا گذاشتن تو خیابان آپادانا حالم بدتر هم شد... یک چیزهای و یک جاهای گاهی مثل بختک می افتان رو زندگی مون... از دیشب دوباره نبرد با خودم شروع کردم، شدم دو تا آدمی که یکی آنقدر حالش بد که فرار میکنه تو غار خودش و اون یکی آدم فقط سعی میکنه کمکش کنه ولی نمیشه... چرا من یاد نمیگیرم در لحظه زندگی کنم؟؟ چرا نمی خوام قبول کنم زندگی همین؟؟؟ چرا تو گذشته و آینده گیر کردم؟؟؟

برچسب: نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

البته که حیفم میاد اینجا از دست بدهم ولی فعلا دارم اینجا می نویسم....

http://threepoint.blogsky.com/

برچسب: نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

نوشتن خیلی خوبه عادتی که یک مدت ترک کردم ولی اگر میخوام حالم بهتر کنم باید بنویسم از خیلی چیزها... از تصمیمات و فکرها و آرزوها... این روزها تصمیماتم تاثیر عجیبی رو زندگیم گذاشته... - گربه ام بنا به دلایل مختلفی واگذار کردم به یکی از دوستانم و الان حجم غمی که از نبودنش دارم تحمل می کنم قابل وصف نیست... میدونم تصمیم خودم بود ولی خیلی سخته که دیگه کسی پشت در خونه منتظرم نیست، خیلی سخته که کسی سر صبح برام شیطونی نمیکنی و به زور خودش تو بغلم جا نمیکنه.... - محل کارم پر تنش قبلی با وجود دوستانی که داشتم ترک کردم و وارد یک محل گار جدید پرتنش بدون دوست شدم... نمیدونم تص

برچسب: یک سال دقیقا چند روز است, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

از شدت اوضاع بد روحی نمی دونم چی کار کنم... سعی می کنم فکر نکنم ولی نمیشه دوست دارم بی خیال هم چیز بشم ولی نمیشه... دوست دارم رها بشم تو بی زمانی... دارم خودم به در و دیوار میزنم از این وضعی که از نظر بقیه هیچی نیست بیام بیرون.... واقعا هیچی نیست از نظر من خیلی بزرگه، انقدر از این احساس پوچی و هیچی خسته شدم که حالم داره از خودم بهم میخوره... فقط میخوام یک مدت زمان بایسته همین...

برچسب: امیدوارم بتونم جبران کنم به انگلیسی, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

تصمیم گرفتم شروع به معاشرت با افراد کنم، هفته قبل چهارشنبه تولد یکی از دوستان بود و کلی خوردیم، خندیدیم و رقصیدیم.... شب جنازه رسیدم خونه و تا وسایلم جمع کردم شد ساعت 2 و 5.5 صبح هم باید میرفتم فرودگاه، تو خواب و بیداری رفتم و ساعت 8.5 رسیدیم گرگان و نیم ساعت منتظر شدم تا دوستم بیاد دنبالم و دو دو روز خوب تو جنگل و هوای خوب روستای زیارت گذروندم و شنبه برگشتم سر خونه و زندگیم... دوشنبه شب رفتم مهمونی که مربوط به یک عده آدم هنری بود و قبل از شروع شدن خلاف سنگینشون (کشیدن علف) برگشتم خونه، دیروز زنگ زدم به یک دوستی که خیلی وقت ندیدیم و براش گل گرفتم و رفتم دیدنش و

برچسب: تصمیم گرفتن برای ازدواج,تصمیم به ازدواج گرفتم, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

دیروز عصر با یکی از دوستان که حال خوشی روحی نداشت قرار توی یکی از کافه های خیابان کشاورز گذاشتم... ساعت 6 عصر خیابان وصال به سمت بلوار می رفتم بادی پاییزی میامد و برگهای خشک که هنوز تو شهریور به نیمه نرسیده زیر پات له میشدن... پاییز داره میاد و من امسال عجیب منتظرش بودم، من گرمایی که از تیر و مرداد به زور تحمل می کنم الان مشاتاقانه منتظر پاییز هستم... پاییز فصل من درسته هوا زود تاریک میشه درسته که انگار وقت کمتری داری ولی رنگهاش، هواش، بارون هاش من دیونه می کنه... منتظرم دیونه بشم

برچسب: پاییز داره میاد,پاییز داره میره, نویسنده: شیوا کریمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:14

صفحه بندی